اسفانگيز بود، وقتى شنيدم و به چشم خود ديدم كه در سنخوزه كاليفرنيا حدود 300 نفر مسلمان از رتبه صدم به نودم (چونكه صد آمد نود هم پيش ما است) نزول يافتند، يعنى از آيين اسلام كه اساسش بر عقل و عشق و دنيا و آخرت و خلق و حق است، به آيين دستخورده مسيحيّت كه ادّعا دارد صرفاً بر عشق و محبّت استوار است، گرويدند. و چون علّت را جويا شدم، گفتند مسيحيّت آيين محبّت است و مسيح(ع) مىفرمايد: همسايه خود را به اندازه خود دوست بدار و اسلام آيين قساوت كه مىگويد: آنها را هر كجا يافتيد بكشيد، عمل مسلمانان هم بر همان مبناست!
گفتم: عزيز من، نه تو مسيحيّت را درست شناختى نه اسلام را. تنها يك كلام ناقص از حضرت مسيح نقل مىكنى و آيهاى ناقص از قرآن؛ مثل شما چنان است كه ناخن يا بند انگشتى را از پيكره انسان جدا كنيد و بگوييد انسان همين است.
عزيز من، اصولاً دين حركت شوقانگيز كماليه فطرت است براى رسيدن جزء به كل؛ يعنى انسان به اصلش كه خداست. لذا هيچ آيين الهى نيست كه مبنىبر عشق و پرستش نباشد. اين قوانين اجتماعى است كه مهر و قهر را تقاضامند است و زمان و موقعيّتهاى فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى است كه افراد را مىسازد و جهت مىدهد تا از يك مكتب پر از مهر و عشق بىرنگ و پرصفا، بر مبناى ساختار فردى و نهاد تاريخى و ملّى و موفقيّتهاى اجتماعى و سياسى، برداشتهاى متناسب با زمينه فكرى و ذهنى خود داشته و با تبليغ مكرّر آن دانههاى مسموم را در اذهان بكارند كه مردم باورشان شود كه دين يعنى همين!
امّا آنچه درباره قرآن شنيدهايد در رابطه با آيه پيش از آن معلوم مىشود كه اين كلام براى مبارزه با متجاوزان ستمپيشهاى است كه مسلمانان را تنها به جرم عقيده مىگرفتند و مىكشتند كه سرانجام مجبور به هجرت شدند. در هجرت هم نگذاشتند با عقيده خويش آزادانه زندگى كنند و با حملات پىدرپى درصدد آن بودند كه آن عقيده و عقيدهمندان را نابود سازند. اگر شما بوديد براى دفاع از جان و مال و عقيده خويش پايدارى و پيكار نمىكرديد؟ ثانياً چرا از اين گلستان فقط خار ديديد؟ اگر كاه در چشم و يا ريگى در كفش نداريد.
به قول سعدى:
كرا زشتخويى بود در سرشت
نبيند زطاووس جز پاى زشت
و به قول مولانا:
چون به چشمت داشتى شيشه كبود
جمله عالم كبودت مىنمود
گفتند: شما نمونههايى از مهر و عشق در قرآن بياوريد تا ما بنگريم.
گفتم: اوّلاً مىدانيد كه در قرآن كريم 114 بار بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم آمده است در آغاز 113 سوره و در ميان سوره نمل. اين بدان معنى است كه هر كارى ولو خواندن كتاب مقدّس بايد با هدف بخشندگى انسان خليفةاللَّه بر همه موجودات درونى و بيرونى و مهربانى و محبّت نسبت به انسانها انجام شود وگرنه حتّى خواندن قرآن بدون آن ناقص و نارساست.
خود محبّت نيز دادوستد مهر است. درحالى كه رحمانيّت )بخشايندگى( و رحيميت )مهربانى( دامنهاى بس گستردهتر دارد و بدون پاداش و جزاست و صرفاً كار خدايى است كه از انسان سر مىزند.
دوم اينكه: كاربرد مهر و محبّت، احسان و انفاق و تعاون و خدمت به خلق بدون پاداش است كه صدها آيه در قرآن بدين منظور آمده است.
سوم اينكه: صدها حديث درباره مهر و محبّت، احسان و انفاق، عفو و گذشت، بخشش و بخشندگى و خدمت به مردم از پيامبر خدا و بزرگان اسلام نقل شده است تا آنجا كه پيامبر خدا فرمود: « بر كسى كه بر تو بد كرده است، نيكى كن» كه شبيه گفتار حضرت مسيح(ع) در انجيل است.
چهارم: مىدانيد ژرفنگرترين مردمان به هر آيينى عرفاى آن آييناند و تصوّف و عرفان ما كلاًّ برپايه عشق و محبّت استوار است كه عرفا و صوفيان صافى از سرچشمه قرآن گرفته و گستردهاند و مثلاً به اين آيات قرآن كريم درباره محبّت توجّه داشتهاند: قُلْ اِن كُنْتُمْ تُحبّون اللَّهَ فاتِّبعونى يُحْبِبْكُم اللَّه؛ يعنى، اى پيامبر بگو اگر خداى را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.
خواجه عبداللَّه انصاری در تفسير اين آيه مىفرمايد: « دوستى را سه حالت است: هوى، محبّت و عشق. هوى صفت من است، محبّت صفت دل و عشق صفت جان. زيرا كه هوى قائم به نفس است، محبّت قائم به دل و عشق قائم بهجان. نفس از هوى خالى نه، دل از محبّت خالى نه و جان از عشق خالى نه.»
سيّدعلى همدانى عارف قرن هشتم هجرى در رساله مشارب الاذواق كه شرح قصيده خمرية ابن فارض مصرى است مىنويسد: « اى عزيز، بدان كه نزد اين طايفه حقيقت محبّت عبارت است از ميل جميل حقيقى به جمال مطلق چه از جهت كلّى چه از نظر اجزا، زيرا هر جدا شده از اصلى به اصل خود كشش دارد. و چون هر حسن و جمال كه بر صفحات وجود افراد ظهور مىكند، همه عكسهاى انوار جمال آن حضرتاند، پس همه هستى عاشق آن معشوق ازلى مىباشند و معشوقْ عاشق تجلّيات جمال خويش. پس به دليل عقلى و كشفى ثابت است كه محبّت ثمره معرفت است و هر كه را معرفت به ذات معروف بيشتر، محبّت او كاملتر. امّا اسباب محبّت پنج است: اوّل محبّت نفس و بقا و كمال آن؛ دوم محبّت محسن؛ سوم محبّت صاحب كمال؛ چهارم محبّت جميل و پنجم محبّت حاصله از معارف روحانى و چون عشق افراط در محبّت است، لذا آن را بر حضرت حق اطلاق نمىكنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست. و اشتقاق عشق از عشقه است و آن گياهى است كه بر درخت پيچد و درخت را بىبر و خشك و زرد گرداند. همچنين عشق، درخت وجود عاشق را در تجلّى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلّت عاشقى برخيزد همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه نياز در مسند ناز نشاند. و اين نهايت مرتبه محبّت است«.
هُجويرى در كشف المحجوب از قول سمنون المحبّ كه پيشرو صوفيان راه محبّت بوده مىنويسد: محبّت قاعده راه حق تعالى است كه زوال ندارد و احوال و مقامات از بنده است و زوال دارد. تا آنجا كه بعضى محبّت را صفوّت نام كردند و محبّ را صوفى ناميدند.
امّا از ميان همه آنچه كه درباره محبّت و عشق گفته شده است بيان مشهود شيخ احمد غزالى درباره عشق به عنوان پايه و اساس عرفان عاشقانه بس والا و پربهاست. او در سوانح العشّاق حبّ را همان عشق دانسته است. اساس انديشههاى عرفانى او بر آيه شريفه 59 سوره مائده «... يحبّهم و يحبّونه... » استوار است. او مىنويسد:
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق را زعالم مقصود
روح چون از عدم به وجود آمد، بر سر حدّ وجودْ عشق منتظر مركب روح بود. در بدو وجود ندانم تا چه مزاج افتاد، اگر ذاتْ روح آمد، صفت ذاتْ عشق آمد. خانه خالى يافت، جاى بگرفت. چون خانه خالى يابد و آينه صافى باشد صورت پيدا و ثابت گردد، در هواى صفاى روح.
اين بيان شيخ معلوم مىدارد كه عشق صفت ذاتى روح است و آن شوق نياز جزء به كلّ است، و هر كه را عشق نيست چون عضوى است كه از كالبد خود جدا شده باشد، به قول مولانا:
آن كه او بىسر بجنبد دم بود
جنبش او جنبش كژدم بود
و به قول حافظ:
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواى من نماز كنيد
حتّى هوى كه صفت ذاتى جسم است براى بقا نسل و ظهور جلوههاى زيبايى مجازى و هنر و مردانگى و بسيارى از صفات خوب بشرى ضرورى است و زمينهساز ظهور و بروز سلطان عشق است تا چه رسد به حبّ كه صفت ذاتى دل و عشق كه صفت ذاتى روح باشد.
پس همانطور كه جسم بدون حبّ بقا و توليد نسل و اميال حاصل از آن بقا ندارد، دل بدون حبّ و جان بدون عشق تباه است. پس دين جز شناخت و كاربرد حبّ جسم و دل و جان، البته در موضع خود، و سير مرتبهاى از جسم به دل و جان تا جانان نيست. از اين رو حلّاج فرمود: من آنم كه او را دوست مىدارم و او همان است كه مرا دوست مىدارد و كه اين معنى اتّحاد عاشق و معشوق است.
امّا فخرالدين عراقى در لمعات مرتبه فناى عاشق و معشوق در عشق و آخرين مرتبه مىداند و مىگويد: « عشق آتشى است كه چون در دل افتد، هرچه در دل يابد همه بسوزد تا حدّى كه صورت معشوق را نيز از دل محو كند. مجنون مگر در اين سوزش بود كه گفتند: ليلى آمد، گفت: من خود ليليم و سر به گريبان فراغت برد، ليلى گفت: سر بردار كه منم ليلى محبوب تو؛ آخر بنگر كه از كه ميمانى باز؟«
مجنون گفت:
آن شد كه به ديدار تويى بودم شاد
ازعشق تو تا پرواى توأم نيست اكنون
در واقع عشق خود خداست كه بىرنگ و بىمثل و بىمانند است و ذاتش دليل بر ذات آن است، چنانكه مولانا گويد:
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بىزبان روشنتر است
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وى رو متاب
علّت آن است كه در ازل، حسن كه صفت ذاتى خود خدا بود به علّت عشق به نمايش، تجلّى كرد و عشق بهعنوان جوهره حركت كمالى در همه ذات بهنحو اعمّ و در انسان كه جزيى از روح خدا بود بهنحو اخصّ و اكمل جلوهگر شد، چنانكه حافظ مىفرمايد:
در ازل پرتو حسنش زتجلّى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
پس دين چيزى جز درك و شهود اين حسن و عشق ذاتى در خود، هستى و خدا نيست. حتّى اگر حسن و جمال چه برونى و درونى باشد صورتى نازله از عشق كلّ است. به قول سعدى:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
از اينرو است كه عشق حق به نمايش و خلقت، موجب ظهور هستى شده است و خداوند به عنوان مثال در قرآن كريم به انجير، زيتون، كوه سينا، شهر مكّه، آسمان، زمين، ستارگان و غيره كه نمايش جمال خود او هستند و به آنها محبّت دارد، سوگند خورده است.
يكى از منابعى كه حقيقت عشق و مراتب آن به نحوى دقيق و لطيف و مفصّل آمده و در اينجا خلاصهاى از آن ترجمه و نقل مىشود: تفسير بيان السعاده فى مقامات العباده است. مؤلّف عارف در ضمن تفسير آيه 30 سوره يوسف در قرآن مجيد در مورد حبّ و شغف زليخا به يوسف چنين مىفرمايد:
"قد شغفها حبّا شغف از شغاف به معنى غلاف و جلد است، يعنى حبّ و عشق يوسف چنان زليخا را احاطه كرد و او را كور و كر نمود كه ملامت ملامتگران و يا ملامت عقل جزيى كه عشق را كافر بود نمىشنيد و هرچه ملامت مىشنيد، عشقش زياده مىشد و التهاب و شوقش شدّت پيدا مىكرد.
نسازد عشق را كنج سلامت
خوشا رسوايى كوى ملامت
ملامت شحنه بازار عشق است
ملامت صيقل زنگار عشق است
و شغف و شغاف مرحله سوم از اطوار هفتگانه دل است، پس زليخا از مقام صدر )سينه( كه جايگاه عقل است به قلب كه محل ايمان است و از آن به شغاف كه محلّ محبّت انسانى است عروج كرده بود. البته يوسف از اين سه مرحله گذشته و در مرتبه چهارم كه فؤاد است و محلّ مشاهده انوار عينى است قرار داشت. پس زليخا در مقام خود صادق بود و يوسف هم در مقام خود. لذا بايد زليخا به يوسف نياز مىبرد و ستايشش مىكرد و جسم و روح را تقديم او مىنمود، و يوسف هم در برابر برهان ربّش يعنى مشاهده انوار عينى تسليم بود.
عشق از صفتهاى والا و بلند حقتعالى است كه بهوسيله آن آسمانها و زمينها استوار شدهاند. عشق است كه اركان هر چيزى را پر كرده است. اگر عشق نبود زمين و آسمانى، ملك و ملكوتى نبود، و آن مساوق وجود است. حقيقت عشق، حقيقت حقتعالى است، و آن بهصورت اطلاقش غيب مطلق است كه نه اسمى دارد و نه رسمى، و نه خبرى از آن هست و نه اثرى، لذا گفته شده است:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل مانم از آن
عقلدر شرحش چو خر درگل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
و نيز حقيقت عشق مطلق مانند حقيقت وجود مطلق است كه از ادراك حسّ و خيال و عقل منزّه است، زيرا كه لازم است بين درككننده و درك شونده سنخيّت و تناسبى موجود باشد، بلكه بايد بين آن دو، اتّحاد باشد، درحالى كه سنخيّت و اتّحادى بين مطلق و مقيّد نيست، لذا وارد شده است كه او با هر چيزى هست. او با شما است هرجا كه باشيد، او حقيقت هرچيز است، او بهسبب فعلش همه اشياء هست ولى شيئى از اشياء با او نيست.
آنجا كه تويى چو من نباشد
كس محرم اين سخن نباشد
و نيز عشق مقيّد كه از والاترين اوصاف انسان است، بدان وسيله از ساير حيوانات جدا مىشود، و درحقيقت همان فعليّت انسان است و با آن انسانيّت انسان محقّق مىشود. حال او با حال و قال يا با عقل و خيال درك نمىشود، چون از سلطان عقل خارج است تا چه برسد به افسار؛ چنانكه عشق مقتضى دهشت و حيرت و رهاشدن از نظم دادن به حركات و تدبير امور، همانند حالت ديوانگى است و عقل كه مقتضى تدبير و حفظ ناموس است حقيقت آن احوال را درك نمىكند، چون عقل مقيّد ولى عشق رها و مطلق است.
و از همين جهت است كه عقلا از حكماء گمان كردهاند كه عشق نوعى جنون است كه از اختلال مغز يا فساد مزاج ناشى شده است، و بعضى از حكماء نيز چون سبب طبيعى براى اين حالت پيدا نكردهاند، از اين هم فراتر رفته و گفتهاند كه آن جنونِ الهى است.
پس عشق مانند وجود است كه مرتبهاى از آن واجب الوجود است و كسى را در آن كلامى و خلافى نيست، آنگاه كه كلام به ذات مىرسد سكوت اختيار كرده و از بيان آن خوددارى مىكنند. و مرتبه ديگر آن عشق مطلق و حقّ مضاف است كه قوام هر چيزى به او است، و آن اضافه حقتعالى به اشياء است كه آن حقيقت هر صاحب حقيقتى است، و معيّت و قيوميّت او با همين مرتبه از عشق است، و ظاهر و باطن و اوّل و آخر او است.
مرتبه ديگر عشق مجرّدات صرف مىباشد كه گسترده و بىنهايت است، و مرتبه ديگرش نفوس است، و مرتبه ديگر اشباح نورى و عالم مثال است كه دلهاى راستان از آن پرنور است، و مرتبه ديگر آن ماديّات و عالم طبع است كه در آن تكليف و ترقّى و تنزّل است، ترقّى به عالم مجرّدات نورى و تنزّل به عالم ارواح خبيثه. و چون اهل ظاهر نتوانستهاند در عالم طبيعت حيات و شعورى درك كنند، عشقِ عناصر طبيعى را به اهل خويش و فعل و انفعالات مادى و حركت نبات و حيوان را به سوى كمال خويش ميل ناميدهاند.... و عشق نبات را براى افزايش و توليدمثل، نموّ و توليد؛ و عشق جماد را براى بقاى ظاهر خود حفظ و طلب غذا را جذب؛ و عشق حيوان را به غذا و جماع "شهوت" ناميدهاند و عشق حيوان را نسبت به اولادش چون شبيه انس انسان است حبّ ناميدهاند، و حبّ انسان را از آن جهت كه انسان است به اعتبار مراتبى كه از شدّت و ضعف دارد، ميل و شهوت و حبّ و عشق و شوق ناميدهاند، بدين ترتيب كه اوّلين مرتبهاش را ميل اسمگذارى كردهاند، و هرگاه شدّت پيدا كند بهنحوى كه صاحبش مالك خويشتن باشد و بتواند خود را نگهدارد، شهوت و حبّ، و اگر مالك خويشتن نباشد عشق، ناميدهاند كه همان را درصورت وجود محبوب عشق، و درصورت فقدان وجود محبوب شوق گفتهاند.
هريك از اين الفاظ بر هر يك از معانى فوق اطلاق مىشود، و حبّ نيز بهمعنى اعمّ است و بر مراتب عشق حيوان و نبات اطلاق مىشود كه اين اطلاق يا حقيقى و يا برسبيل همانندى است.
امّا عشق انسان از جهت نفس حيوانىاش هوى و شهوت ناميده مىشود، و حبّ بهطور اعمّ بر همه مراتب اطلاق گردد. و مخفى نماند كه هوى و شهوت و ميل و حبّ و شوق غيرشديد از لوازم وجود انسان است و بقاى شخص و بقاى نوع و آبادانى دنيا و آخرت ممكن نيست مگر بهسبب همين چيزها كه ذكر شد. پس اين امور از كمالاتى است كه غايتها و مصلحتهاى متعدّدى بر آنها مترتّب مىشود.
و امّا عشق و شوقى كه انسان را از تمالك و مالكيّت خويشتن بيرون بياورد جز بهصورتهاى زيبا و نيكو تعلّق پيدا نمىكند و گاهى به آوازهاى سرودخوانان و لحنهاى متناسب متعلّق مىشود.... در اين عشق و شوق كلمات اهل ذوق نمودار مىشود و شعر و ادب شكل مىگيرد و حالتهايى پديد مىآيد كه از نظر خردگرايان بيمارى روحى يا جنون الهى است از جمله اينكه صاحب عشق پند نمىپذيرد و از حركات خلاف عقل خوددارى نمىورزد. و از ترساندن به حبس و كشتن نمىترسد، چنان كه مولوى مىفرمايد:
سختتر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
تو مكن تهديدم از كشتن كه من
تشنه زارم به خون خويشتن
گر بريزد خون من آن دوست رو
پاىكوبان جان برافشانم بر او
و صاحب اين مرحله از عشق، از همنوعان خود وحشت دارد و مىخواهد گوشهگيرى و خلوت اختيار كند و تمام همّتش را منحصر بر لقاى معشوق بكند و از هر كارى جز لقاى معشوق نفرت دارد. فقط به لقاى او مىانديشد اگرچه به ترك عبادات و اعمال معاد باشد، چنانكه مولوى گفته است:
غير معشوق ار تماشايى بود
عشق نبود هرزه سودايى بود
عشقآنشعلهاستكوچونبرفروخت
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
امّا اهل نظر و همه عرفا و صوفيان گفتهاند كه خود عشق از آن جهت كه عشق است از فضيلتهاى نفسانى است (اگرچه نسبت به كسى كه صفت حيوانى بر او غلبه دارد بالعرض صفت پستى باشد). چه مبدأ نزديك عشق لطافت نفس و دقّت ادراك و رقّت قلب است و آن صراط مستقيم به سوى هر چيز است و آن پلى است كه بين بهشت و دوزخ كشيده شد و آن كتابى است كه رحمان به دست خود نوشته است، و از لوازم آن قراردادن همه همّ و غصّهها در يك همّ است، و در فضيلت عشق همين بس كه همه هموم را همّ واحد قرار مىدهد، مولوى گفته است:
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رمّ
جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوى خوش چون سمرقندو دمشق
و نيز از لوازم عشق پاك شدن نفس از همه رذيلت و بدىها است، چنانكه هم او در اينباره فرموده است:
هر كه را جامه زعشقى چاك شد
او زحرص و عيب كلّى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
و اى طبيب جمله علّتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
چه عاشق مفتون و ديوانه را انگيزههاى غضب و شهوت باقى نمىماند و لذا گفته شده است: عشق شهوت را مىسوزاند نه اينكه آن را مىافروزد و دامن مىزند. و اينكه در بعضى هيجان شهوت ديده مىشود از جهت بقاى نفس بهيمى و غلبه آن بر نفس انسانى است و يا از جهت گستردگى نفس انسانى است و اينكه بهيميّت نيز سهم خود را از عشق مىگيرد. سهم بهيميّت از عشق عبارت از قضاى شهوت و برآورده ساختن اين حاجت است.
و نيز از لوازم عشق رقّت قلب در هر حالت است و تواضع نسبت به هركس مخصوصاً به كسى كه به معشوق منسوب باشد. و نيز از لوازم عشق، نزديكى بهعالم مجرّدات و تشبّه به ملائكه است و لذا وارد شده است: هركس عاشق شود و عفّت به خرج دهد و كتمان نمايد و مرگ او فرا رسد شهيد مرده است. و مولوى از زبان عاشق مىگويد:
خون بهاى من جمال ذوالجلال
خون بهاى خود خورم كسب حلال
و از لوازم عشق زهد حقيقى در دنيا است كه در اتّصاف به زهد تكلّف و رنجى نيست.
عاشقان را با سر و سامان چه كار
با زن و فرزند و خان و مان چه كار
و نيز از لوازم عشق رغبت به آخرت و طلب خلاصى از زندان دنيا است.
عاشقان را هر زمانى مردنى است
مردن عشّاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از نور هدى
وان دو صد را مىكند هر دم فدا
و متعلّق عشق برحسب ظاهر به صورتهاى زيباست به كمك ديدن يا شنيدن و يا بهوسيله نغمههاى الحان است به كمك شنيدن فقط.
گاهى تعلّق عشق به صورتهاى زيبا به سبب غلبه كردن شهوت يا نگاه كردن يا شنيدن است. و شرافت زيبايى صورت با كتاب و سنّت و عقل و فطرت ثابت شده است و كسى كه منكر آن باشد از همه اينها خارج شده است و كسى كه بين صورتهاى زيبا و غير آن تميز ندهد، اصلاً انسان نيست.
نظر دقيق اقتضا مىكند كه متعلّق عشق امر غيبى باشد كه بر عاشق از آينه جمال معشوق متجلّى گشته است، و چون بهنظر مىرسد زيادى زيبايى صورت و طراوت آن دليل بر زيادى زيبايى سيرت و صفاى نفس است و از طرفى ازدياد صفاى نفس موجب اشتداد تجلّى آن امر غيبى مىشود، لذا هر اندازه كه صورت زيباتر باشد، تجلّى امر غيبى شديدتر مىگردد و برحسب اشتداد آن عشق نيز شدّت مىيابد.
و از چيزهايى كه دلالت مىكند بر اينكه متعلّق عشق آن امر غيبى است نه زيبايى بشرى، فقط اين است كه اگر معشوق يك امر جسمانى باشد بايد وقتى كه عاشق بهمعشوقش رسيد آتش شوقش خاموش شود و از سوختن فراقش بايد تسلّى يابد و بىغم شود. درحالى كه عاشق وقتى به معشوق مىرسد و اتّصال جسمانى براى او حاصل مىشود سوز او فزونى يافته و ناآرامىاش شدّت مىيابد.
و نيز دليل بر غيبى بودن عشق اينكه وقتى براى عاشق اتّصال ملكوتى بهمعشوق حاصل مىشود از صورت جسمانى او سرد و بىنياز مىشود، چنانكه از مجنون عامرى نقل شده است كه ليلى بر سر او ايستاد و گفت: اى مجنون من ليلاى توام. مجنون به او توجّهى نكرد و گفت: براى من از تو چيزى است كه مرا بىنياز مىكند. و مولوى در مقام برهان بر اين مطلب گفته است:
آنچه معشوق است صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاى
چون برون شد جان چرايش هشتهاى
صورتش برجاست اين زشتى زچيست
عاشقا وابين كه معشوق تو كيست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است
عاشق استى هر كه او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون مىكند
كى وفا صورت دگرگون مىكند
× × ×
خلاصه درباره درك حقيقت عشق و مراتب آن گرچه تمام آثار عرفا بيانگر تجربيّات روحانى آنان است، امّا هركس بايد عشق را از پايينترين مراتب جمادى گرفته تا حقّ مطلق خود تجربه كند تا در عشق بدانجا رسد كه گويد:
جمله معشوق است و عاشق پردهاى
زنده معشوق است و عاشق مردهاى
آنچه معشوق است صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان، خواه آن جهان
والسّلام
منبع دریافت : سایت مجذوبان نور
http://www.majzob.net/توضیح: مقاله فوق در مجله عرفان ایران شماره 9 به چاپ رسیده است.