تبليغاتX
صلح كل - آيا ايمان جز عشق و محبّت است؟ (دكتر حشمت اللَّه رياضى)
آيا ايمان جز عشق و محبّت است؟ (دكتر حشمت اللَّه رياضى)
 
اسف‏انگيز بود، وقتى شنيدم و به چشم خود ديدم كه در سن‏خوزه كاليفرنيا حدود 300 نفر مسلمان از رتبه صدم به نودم (چونكه صد آمد نود هم پيش ما است) نزول يافتند، يعنى از آيين اسلام كه اساسش بر عقل و عشق و دنيا و آخرت و خلق و حق است، به آيين دست‏خورده مسيحيّت كه ادّعا دارد صرفاً بر عشق و محبّت استوار است، گرويدند. و چون علّت را جويا شدم، گفتند مسيحيّت آيين محبّت است و مسيح(ع) مى‏فرمايد: همسايه خود را به اندازه خود دوست بدار و اسلام آيين قساوت كه مى‏گويد: آنها را هر كجا يافتيد بكشيد، عمل مسلمانان هم بر همان مبناست!
گفتم: عزيز من، نه تو مسيحيّت را درست شناختى نه اسلام را. تنها يك كلام ناقص از حضرت مسيح نقل مى‏كنى و آيه‏اى ناقص از قرآن؛ مثل شما چنان است كه ناخن يا بند انگشتى را از پيكره انسان جدا كنيد و بگوييد انسان همين است.
عزيز من، اصولاً دين حركت شوق‏انگيز كماليه فطرت است براى رسيدن جزء به كل؛ يعنى انسان به اصلش كه خداست. لذا هيچ آيين الهى نيست كه مبنى‏بر عشق و پرستش نباشد. اين قوانين اجتماعى است كه مهر و قهر را تقاضامند است و زمان و موقعيّت‏هاى فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى است كه افراد را مى‏سازد و جهت مى‏دهد تا از يك مكتب پر از مهر و عشق بى‏رنگ و پرصفا، بر مبناى ساختار فردى و نهاد تاريخى و ملّى و موفقيّت‏هاى اجتماعى و سياسى، برداشت‏هاى متناسب با زمينه فكرى و ذهنى خود داشته و با تبليغ مكرّر آن دانه‏هاى مسموم را در اذهان بكارند كه مردم باورشان شود كه دين يعنى همين!
امّا آنچه درباره قرآن شنيده‏ايد در رابطه با آيه پيش از آن معلوم مى‏شود كه اين كلام براى مبارزه با متجاوزان ستم‏پيشه‏اى است كه مسلمانان را تنها به جرم عقيده مى‏گرفتند و مى‏كشتند كه سرانجام مجبور به هجرت شدند. در هجرت هم نگذاشتند با عقيده خويش آزادانه زندگى كنند و با حملات پى‏درپى درصدد آن بودند كه آن عقيده و عقيده‏مندان را نابود سازند. اگر شما بوديد براى دفاع از جان و مال و عقيده خويش پايدارى و پيكار نمى‏كرديد؟ ثانياً چرا از اين گلستان فقط خار ديديد؟ اگر كاه در چشم و يا ريگى در كفش نداريد.
 به قول سعدى:
كرا زشتخويى بود در سرشت
نبيند زطاووس جز پاى زشت
 و به قول مولانا:
چون به چشمت داشتى شيشه كبود
جمله عالم كبودت مى‏نمود
 گفتند: شما نمونه‏هايى از مهر و عشق در قرآن بياوريد تا ما بنگريم.
 گفتم: اوّلاً مى‏دانيد كه در قرآن كريم 114 بار بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم آمده است در آغاز 113 سوره و در ميان سوره نمل. اين بدان معنى است كه هر كارى ولو خواندن كتاب مقدّس بايد با هدف بخشندگى انسان خليفةاللَّه بر همه موجودات درونى و بيرونى و مهربانى و محبّت نسبت به انسان‏ها انجام شود وگرنه حتّى خواندن قرآن بدون آن ناقص و نارساست.
خود محبّت نيز دادوستد مهر است. درحالى كه رحمانيّت )بخشايندگى( و رحيميت )مهربانى( دامنه‏اى بس گسترده‏تر دارد و بدون پاداش و جزاست و صرفاً كار خدايى است كه از انسان سر مى‏زند.
دوم اينكه: كاربرد مهر و محبّت، احسان و انفاق و تعاون و خدمت به خلق بدون پاداش است كه صدها آيه در قرآن بدين منظور آمده است.
سوم اينكه: صدها حديث درباره مهر و محبّت، احسان و انفاق، عفو و گذشت، بخشش و بخشندگى و خدمت به مردم از پيامبر خدا و بزرگان اسلام نقل شده است تا آنجا كه پيامبر خدا فرمود: « بر كسى كه بر تو بد كرده است، نيكى كن» كه شبيه گفتار حضرت مسيح(ع) در انجيل است.
چهارم: مى‏دانيد ژرف‏نگرترين مردمان به هر آيينى عرفاى آن آيين‏اند و تصوّف و عرفان ما كلاًّ برپايه عشق و محبّت استوار است كه عرفا و صوفيان صافى از سرچشمه قرآن گرفته و گسترده‏اند و مثلاً به اين آيات قرآن كريم درباره محبّت توجّه داشته‏اند: قُلْ اِن كُنْتُمْ تُحبّون اللَّهَ فاتِّبعونى يُحْبِبْكُم اللَّه؛ يعنى، اى پيامبر بگو اگر خداى را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.
 خواجه عبداللَّه انصاری در تفسير اين آيه مى‏فرمايد: « دوستى را سه حالت است: هوى، محبّت و عشق. هوى صفت من است، محبّت صفت دل و عشق صفت جان. زيرا كه هوى قائم به نفس است، محبّت قائم به دل و عشق قائم به‏جان. نفس از هوى خالى نه، دل از محبّت خالى نه و جان از عشق خالى نه.»
 سيّدعلى همدانى عارف قرن هشتم هجرى در رساله مشارب الاذواق كه شرح قصيده خمرية ابن فارض مصرى است مى‏نويسد: « اى عزيز، بدان كه نزد اين طايفه حقيقت محبّت عبارت است از ميل جميل حقيقى به جمال مطلق چه از جهت كلّى چه از نظر اجزا، زيرا هر جدا شده از اصلى به اصل خود كشش دارد. و چون هر حسن و جمال كه بر صفحات وجود افراد ظهور مى‏كند، همه عكس‏هاى انوار جمال آن حضرت‏اند، پس همه هستى عاشق آن معشوق ازلى مى‏باشند و معشوقْ عاشق تجلّيات جمال خويش. پس به دليل عقلى و كشفى ثابت است كه محبّت ثمره معرفت است و هر كه را معرفت به ذات معروف بيشتر، محبّت او كاملتر. امّا اسباب محبّت پنج است: اوّل محبّت نفس و بقا و كمال آن؛ دوم محبّت محسن؛ سوم محبّت صاحب كمال؛ چهارم محبّت جميل و پنجم محبّت حاصله از معارف روحانى و چون عشق افراط در محبّت است، لذا آن را بر حضرت حق اطلاق نمى‏كنند چه در آن حضرت افراط و تفريط را مجال نيست. و اشتقاق عشق از عشقه است و آن گياهى است كه بر درخت پيچد و درخت را بى‏بر و خشك و زرد گرداند. همچنين عشق، درخت وجود عاشق را در تجلّى جمال معشوق محو گرداند تا چون ذلّت عاشقى برخيزد همه معشوق ماند و عاشق مسكين را از آستانه نياز در مسند ناز نشاند. و اين نهايت مرتبه محبّت است«.
 هُجويرى در كشف المحجوب از قول سمنون المحبّ كه پيشرو صوفيان راه محبّت بوده مى‏نويسد: محبّت قاعده راه حق تعالى است كه زوال ندارد و احوال و مقامات از بنده است و زوال دارد. تا آنجا كه بعضى محبّت را صفوّت نام كردند و محبّ را صوفى ناميدند.
 امّا از ميان همه آنچه كه درباره محبّت و عشق گفته شده است بيان مشهود شيخ احمد غزالى درباره عشق به عنوان پايه و اساس عرفان عاشقانه بس والا و پربهاست. او در سوانح العشّاق حبّ را همان عشق دانسته است. اساس انديشه‏هاى عرفانى او بر آيه شريفه 59 سوره مائده «... يحبّهم و يحبّونه... » استوار است. او مى‏نويسد:
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
من بودم عشق را زعالم مقصود
روح چون از عدم به وجود آمد، بر سر حدّ وجودْ عشق منتظر مركب روح بود. در بدو وجود ندانم تا چه مزاج افتاد، اگر ذاتْ روح آمد، صفت ذاتْ عشق آمد. خانه خالى يافت، جاى بگرفت. چون خانه خالى يابد و آينه صافى باشد صورت پيدا و ثابت گردد، در هواى صفاى روح.
اين بيان شيخ معلوم مى‏دارد كه عشق صفت ذاتى روح است و آن شوق نياز جزء به كلّ است، و هر كه را عشق نيست چون عضوى است كه از كالبد خود جدا شده باشد، به قول مولانا:
آن كه او بى‏سر بجنبد دم بود
جنبش او جنبش كژدم بود
 و به قول حافظ:
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواى من نماز كنيد
حتّى هوى كه صفت ذاتى جسم است براى بقا نسل و ظهور جلوه‏هاى زيبايى مجازى و هنر و مردانگى و بسيارى از صفات خوب بشرى ضرورى است و زمينه‏ساز ظهور و بروز سلطان عشق است تا چه رسد به حبّ كه صفت ذاتى دل و عشق كه صفت ذاتى روح باشد.
پس همان‏طور كه جسم بدون حبّ بقا و توليد نسل و اميال حاصل از آن بقا ندارد، دل بدون حبّ و جان بدون عشق تباه است. پس دين جز شناخت و كاربرد حبّ جسم و دل و جان، البته در موضع خود، و سير مرتبه‏اى از جسم به دل و جان تا جانان نيست. از اين رو حلّاج فرمود: من آنم كه او را دوست مى‏دارم و او همان است كه مرا دوست مى‏دارد و كه اين معنى اتّحاد عاشق و معشوق است.
امّا فخرالدين عراقى در لمعات مرتبه فناى عاشق و معشوق در عشق و آخرين مرتبه مى‏داند و مى‏گويد: « عشق آتشى است كه چون در دل افتد، هرچه در دل يابد همه بسوزد تا حدّى كه صورت معشوق را نيز از دل محو كند. مجنون مگر در اين سوزش بود كه گفتند: ليلى آمد، گفت: من خود ليليم و سر به گريبان فراغت برد، ليلى گفت: سر بردار كه منم ليلى محبوب تو؛ آخر بنگر كه از كه ميمانى باز؟«
 مجنون گفت:
آن شد كه به ديدار تويى بودم شاد
ازعشق ‏تو تا پرواى ‏توأم‏ نيست‏ اكنون
در واقع عشق خود خداست كه بى‏رنگ و بى‏مثل و بى‏مانند است و ذاتش دليل بر ذات آن است، چنان‏كه مولانا گويد:
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بى‏زبان روشن‏تر است
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وى رو متاب
علّت آن است كه در ازل، حسن كه صفت ذاتى خود خدا بود به علّت عشق به نمايش، تجلّى كرد و عشق به‏عنوان جوهره حركت كمالى در همه ذات به‏نحو اعمّ و در انسان كه جزيى از روح خدا بود به‏نحو اخصّ و اكمل جلوه‏گر شد، چنان‏كه حافظ مى‏فرمايد:
در ازل پرتو حسنش زتجلّى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
پس دين چيزى جز درك و شهود اين حسن و عشق ذاتى در خود، هستى و خدا نيست. حتّى اگر حسن و جمال چه برونى و درونى باشد صورتى نازله از عشق كلّ است. به قول سعدى:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
از اين‏رو است كه عشق حق به نمايش و خلقت، موجب ظهور هستى شده است و خداوند به عنوان مثال در قرآن كريم به انجير، زيتون، كوه سينا، شهر مكّه، آسمان، زمين، ستارگان و غيره كه نمايش جمال خود او هستند و به آنها محبّت دارد، سوگند خورده است.
يكى از منابعى كه حقيقت عشق و مراتب آن به نحوى دقيق و لطيف و مفصّل آمده و در اينجا خلاصه‏اى از آن ترجمه و نقل مى‏شود: تفسير بيان السعاده فى مقامات العباده است. مؤلّف عارف در ضمن تفسير آيه 30 سوره يوسف در قرآن مجيد در مورد حبّ و شغف زليخا به يوسف چنين مى‏فرمايد:
 "قد شغفها حبّا شغف از شغاف به معنى غلاف و جلد است، يعنى حبّ و عشق يوسف چنان زليخا را احاطه كرد و او را كور و كر نمود كه ملامت ملامتگران و يا ملامت عقل جزيى كه عشق را كافر بود نمى‏شنيد و هرچه ملامت مى‏شنيد، عشقش زياده مى‏شد و التهاب و شوقش شدّت پيدا مى‏كرد.
نسازد عشق را كنج سلامت
خوشا رسوايى كوى ملامت
ملامت شحنه بازار عشق است
ملامت صيقل زنگار عشق است
و شغف و شغاف مرحله سوم از اطوار هفتگانه دل است، پس زليخا از مقام صدر )سينه( كه جايگاه عقل است به قلب كه محل ايمان است و از آن به شغاف كه محلّ محبّت انسانى است عروج كرده بود. البته يوسف از اين سه مرحله گذشته و در مرتبه چهارم كه فؤاد است و محلّ مشاهده انوار عينى است قرار داشت. پس زليخا در مقام خود صادق بود و يوسف هم در مقام  خود. لذا بايد زليخا به يوسف نياز مى‏برد و ستايشش مى‏كرد و جسم و روح را تقديم او مى‏نمود، و يوسف هم در برابر برهان ربّش يعنى مشاهده انوار عينى تسليم بود.
عشق از صفت‏هاى والا و بلند حق‏تعالى است كه به‏وسيله آن آسمان‏ها و زمين‏ها استوار شده‏اند. عشق است كه اركان هر چيزى را پر كرده است. اگر عشق نبود زمين و آسمانى، ملك و ملكوتى نبود، و آن مساوق وجود است. حقيقت عشق، حقيقت حق‏تعالى است، و آن به‏صورت اطلاقش غيب مطلق است كه نه اسمى دارد و نه رسمى، و نه خبرى از آن هست و نه اثرى، لذا گفته شده است:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل مانم از آن
عقل‏در شرحش چو خر درگل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
و نيز حقيقت عشق مطلق مانند حقيقت وجود مطلق است كه از ادراك حسّ و خيال و عقل منزّه است، زيرا كه لازم است بين درك‏كننده و درك شونده سنخيّت و تناسبى موجود باشد، بلكه بايد بين آن دو، اتّحاد باشد، درحالى كه سنخيّت و اتّحادى بين مطلق و مقيّد نيست، لذا وارد شده است كه او با هر چيزى هست. او با شما است هرجا كه باشيد، او حقيقت هرچيز است، او به‏سبب فعلش همه اشياء هست ولى شيئى از اشياء با او نيست.
آنجا كه تويى چو من نباشد
كس محرم اين سخن نباشد
و نيز عشق مقيّد كه از والاترين اوصاف انسان است، بدان وسيله از ساير حيوانات جدا مى‏شود، و درحقيقت همان فعليّت انسان است و با آن انسانيّت انسان محقّق مى‏شود. حال او با حال و قال يا با عقل و خيال درك نمى‏شود، چون از سلطان عقل خارج است تا چه برسد به افسار؛ چنان‏كه عشق مقتضى دهشت و حيرت و رهاشدن از نظم دادن به حركات و تدبير امور، همانند حالت ديوانگى است و عقل كه مقتضى تدبير و حفظ ناموس است حقيقت آن احوال را درك نمى‏كند، چون عقل مقيّد ولى عشق رها و مطلق است.
و از همين جهت است كه عقلا از حكماء گمان كرده‏اند كه عشق نوعى جنون است كه از اختلال مغز يا فساد مزاج ناشى شده است، و بعضى از حكماء نيز چون سبب طبيعى براى اين حالت پيدا نكرده‏اند، از اين هم فراتر رفته و گفته‏اند كه آن جنونِ الهى است.
پس عشق مانند وجود است كه مرتبه‏اى از آن واجب الوجود است و كسى را در آن كلامى و خلافى نيست، آنگاه كه كلام به ذات مى‏رسد سكوت اختيار كرده و از بيان آن خوددارى مى‏كنند. و مرتبه ديگر آن عشق مطلق و حقّ مضاف است كه قوام هر چيزى به او است، و آن اضافه حق‏تعالى به اشياء است كه آن حقيقت هر صاحب حقيقتى است، و معيّت و قيوميّت او با همين مرتبه از عشق است، و ظاهر و باطن و اوّل و آخر او است.
 مرتبه ديگر عشق مجرّدات صرف مى‏باشد كه گسترده و بى‏نهايت است، و مرتبه ديگرش نفوس است، و مرتبه ديگر اشباح نورى و عالم مثال است كه دل‏هاى راستان از آن پرنور است، و مرتبه ديگر آن ماديّات و عالم طبع است كه در آن تكليف و ترقّى و تنزّل است، ترقّى به عالم مجرّدات نورى و تنزّل به عالم ارواح خبيثه. و چون اهل ظاهر نتوانسته‏اند در عالم طبيعت حيات و شعورى درك كنند، عشقِ عناصر طبيعى را به اهل خويش و فعل و انفعالات مادى و حركت نبات و حيوان را به سوى كمال خويش ميل ناميده‏اند.... و عشق نبات را براى افزايش و توليدمثل، نموّ و توليد؛ و عشق جماد را براى بقاى ظاهر خود حفظ و طلب غذا را جذب؛ و عشق حيوان را به غذا و جماع "شهوت" ناميده‏اند و عشق حيوان را نسبت به اولادش چون شبيه انس انسان است حبّ ناميده‏اند، و حبّ انسان را از آن جهت كه انسان است به اعتبار مراتبى كه از شدّت و ضعف دارد، ميل و شهوت و حبّ و عشق و شوق ناميده‏اند، بدين ترتيب كه اوّلين مرتبه‏اش را ميل اسم‏گذارى كرده‏اند، و هرگاه شدّت پيدا كند به‏نحوى كه صاحبش مالك خويشتن باشد و بتواند خود را نگهدارد، شهوت و حبّ، و اگر مالك خويشتن نباشد عشق، ناميده‏اند كه همان را درصورت وجود محبوب عشق، و درصورت فقدان وجود محبوب شوق گفته‏اند.
 هريك از اين الفاظ بر هر يك از معانى فوق اطلاق مى‏شود، و حبّ نيز به‏معنى اعمّ است و بر مراتب عشق حيوان و نبات اطلاق مى‏شود كه اين اطلاق يا حقيقى و يا برسبيل همانندى است.
 امّا عشق انسان از جهت نفس حيوانى‏اش هوى و شهوت ناميده مى‏شود، و حبّ به‏طور اعمّ بر همه مراتب اطلاق گردد. و مخفى نماند كه هوى و شهوت و ميل و حبّ و شوق غيرشديد از لوازم وجود انسان است و بقاى شخص و بقاى نوع و آبادانى دنيا و آخرت ممكن نيست مگر به‏سبب همين چيزها كه ذكر شد. پس اين امور از كمالاتى است كه غايت‏ها و مصلحت‏هاى متعدّدى بر آنها مترتّب مى‏شود.
 و امّا عشق و شوقى كه انسان را از تمالك و مالكيّت خويشتن بيرون بياورد جز به‏صورت‏هاى زيبا و نيكو تعلّق پيدا نمى‏كند و گاهى به آوازهاى سرودخوانان و لحن‏هاى متناسب متعلّق مى‏شود.... در اين عشق و شوق كلمات اهل ذوق نمودار مى‏شود و شعر و ادب شكل مى‏گيرد و حالت‏هايى پديد مى‏آيد كه از نظر خردگرايان بيمارى روحى يا جنون الهى است از جمله اينكه صاحب عشق پند نمى‏پذيرد و از حركات خلاف عقل خوددارى نمى‏ورزد. و از ترساندن به حبس و كشتن نمى‏ترسد، چنان كه مولوى مى‏فرمايد:
سخت‏تر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
تو مكن تهديدم از كشتن كه من
تشنه زارم به خون خويشتن
گر بريزد خون من آن دوست رو
پاى‏كوبان جان برافشانم بر او
 و صاحب اين مرحله از عشق، از همنوعان خود وحشت دارد و مى‏خواهد گوشه‏گيرى و خلوت اختيار كند و تمام همّتش را منحصر بر لقاى معشوق بكند و از هر كارى جز لقاى معشوق نفرت دارد. فقط به لقاى او مى‏انديشد اگرچه به ترك عبادات و اعمال معاد باشد، چنان‏كه مولوى گفته است:
غير معشوق ار تماشايى بود
عشق نبود هرزه سودايى بود
عشق‏آن‏شعله‏است‏كوچون‏برفروخت
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
 امّا اهل نظر و همه عرفا و صوفيان گفته‏اند كه خود عشق از آن جهت كه عشق است از فضيلت‏هاى نفسانى است (اگرچه نسبت به كسى كه صفت حيوانى بر او غلبه دارد بالعرض صفت پستى باشد). چه مبدأ نزديك عشق لطافت نفس و دقّت ادراك و رقّت قلب است و آن صراط مستقيم به سوى هر چيز است و آن پلى است كه بين بهشت و دوزخ كشيده شد و آن كتابى است كه رحمان به دست خود نوشته است، و از لوازم آن قراردادن همه همّ و غصّه‏ها در يك همّ است، و در فضيلت عشق همين بس كه همه هموم را همّ واحد قرار مى‏دهد، مولوى گفته است:
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طمّ و رمّ
جمع بايد كرد اجزا را به عشق
تا شوى خوش چون سمرقندو دمشق
 و نيز از لوازم عشق پاك شدن نفس از همه رذيلت و بدى‏ها است، چنان‏كه هم او در اين‏باره فرموده است:
هر كه را جامه زعشقى چاك شد
او زحرص و عيب كلّى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
و اى طبيب جمله علّت‏هاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
 چه عاشق مفتون و ديوانه را انگيزه‏هاى غضب و شهوت باقى نمى‏ماند و لذا گفته شده است: عشق شهوت را مى‏سوزاند نه اينكه آن را مى‏افروزد و دامن مى‏زند. و اينكه در بعضى هيجان شهوت ديده مى‏شود از جهت بقاى نفس بهيمى و غلبه آن بر نفس انسانى است و يا از جهت گستردگى نفس انسانى است و اينكه بهيميّت نيز سهم خود را از عشق مى‏گيرد. سهم بهيميّت از عشق عبارت از قضاى شهوت و برآورده ساختن اين حاجت است.
 و نيز از لوازم عشق رقّت قلب در هر حالت است و تواضع نسبت به هركس مخصوصاً به كسى كه به معشوق منسوب باشد. و نيز از لوازم عشق، نزديكى به‏عالم مجرّدات و تشبّه به ملائكه است و لذا وارد شده است: هركس عاشق شود و عفّت به خرج دهد و كتمان نمايد و مرگ او فرا رسد شهيد مرده است. و مولوى از زبان عاشق مى‏گويد:
خون بهاى من جمال ذوالجلال
خون بهاى خود خورم كسب حلال
 و از لوازم عشق زهد حقيقى در دنيا است كه در اتّصاف به زهد تكلّف و رنجى نيست.
عاشقان را با سر و سامان چه كار
با زن و فرزند و خان و مان چه كار
 و نيز از لوازم عشق رغبت به آخرت و طلب خلاصى از زندان دنيا است.
عاشقان را هر زمانى مردنى است
مردن عشّاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از نور هدى
وان دو صد را مى‏كند هر دم فدا
 و متعلّق عشق برحسب ظاهر به صورت‏هاى زيباست به كمك ديدن يا شنيدن و يا به‏وسيله نغمه‏هاى الحان است به كمك شنيدن فقط.
 گاهى تعلّق عشق به صورت‏هاى زيبا به سبب غلبه كردن شهوت يا نگاه كردن يا شنيدن است. و شرافت زيبايى صورت با كتاب و سنّت و عقل و فطرت ثابت شده است و كسى كه منكر آن باشد از همه اينها خارج شده است و كسى كه بين صورت‏هاى زيبا و غير آن تميز ندهد، اصلاً انسان نيست.
 نظر دقيق اقتضا مى‏كند كه متعلّق عشق امر غيبى باشد كه بر عاشق از آينه جمال معشوق متجلّى گشته است، و چون به‏نظر مى‏رسد زيادى زيبايى صورت و طراوت آن دليل بر زيادى زيبايى سيرت و صفاى نفس است و از طرفى ازدياد صفاى نفس موجب اشتداد تجلّى آن امر غيبى مى‏شود، لذا هر اندازه كه صورت زيباتر باشد، تجلّى امر غيبى شديدتر مى‏گردد و برحسب اشتداد آن عشق نيز شدّت مى‏يابد.
 و از چيزهايى كه دلالت مى‏كند بر اينكه متعلّق عشق آن امر غيبى است نه زيبايى بشرى، فقط اين است كه اگر معشوق يك امر جسمانى باشد بايد وقتى كه عاشق به‏معشوقش رسيد آتش شوقش خاموش شود و از سوختن فراقش بايد تسلّى يابد و بى‏غم شود. درحالى كه عاشق وقتى به معشوق مى‏رسد و اتّصال جسمانى براى او حاصل مى‏شود سوز او فزونى يافته و ناآرامى‏اش شدّت مى‏يابد.
 و نيز دليل بر غيبى بودن عشق اينكه وقتى براى عاشق اتّصال ملكوتى به‏معشوق حاصل مى‏شود از صورت جسمانى او سرد و بى‏نياز مى‏شود، چنان‏كه از مجنون عامرى نقل شده است كه ليلى بر سر او ايستاد و گفت: اى مجنون من ليلاى توام. مجنون به او توجّهى نكرد و گفت: براى من از تو چيزى است كه مرا بى‏نياز مى‏كند. و مولوى در مقام برهان بر اين مطلب گفته است:
آنچه معشوق است صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشته‏اى
چون برون شد جان چرايش هشته‏اى
صورتش برجاست اين زشتى زچيست
عاشقا وابين كه معشوق تو كيست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است
عاشق استى هر كه او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون مى‏كند
كى وفا صورت دگرگون مى‏كند
   × × ×
 خلاصه درباره درك حقيقت عشق و مراتب آن گرچه تمام آثار عرفا بيانگر تجربيّات روحانى آنان است، امّا هركس بايد عشق را از پايين‏ترين مراتب جمادى گرفته تا حقّ مطلق خود تجربه كند تا در عشق بدانجا رسد كه گويد:
جمله معشوق است و عاشق پرده‏اى
زنده معشوق است و عاشق مرده‏اى
آنچه معشوق است صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان، خواه آن جهان

   والسّلام
منبع دریافت : سایت مجذوبان نور http://www.majzob.net/
توضیح: مقاله فوق در مجله عرفان ایران شماره 9 به چاپ رسیده است.
+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت   توسط صلح كل  |